یـــــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام
برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …
آنقدر تمـــــــــیز میخندم
که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …
و من در جیب هـــایــــم
دست های خالـــی ام را فریب دهـــم
که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده اند ....
هیس...
حواس تنهایی ام را
با خاطرات
باتو بودن
پرت کرده ام…بگو کسی حرفی نزند…
بگذار
لحظه ای آرام بگیر...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺣﺮﻑ "ﭘﺴﺮ" ﺑﭽﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
"ﻫﻢ" ﻣﯿﺰﻧﯽ
"ﻫﻢ" ﻣﯿﮕویی ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ...

نظرات شما عزیزان: