باهام ﺩﻋﻮﺍ ﮐﻦ
ﺑﺎﻫﺎﻡ ﻗـــﻬﺮ ﮐﻦ
ﺣﺮﺻﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭ
ﺑﻬــــﻮﻧﻪ ﺑﮕﯿـــــﺮ
ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﺷﮑﻤﻮ
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﯼ
ﺍﻣﺎ
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻫﯿﭽــــﻮﻗﺖ ﺑﺮﯼ
ﻫﯿﭽــــــــــﻮقت
نـﮧ یڪـ روز بـلـڪــﮧ هـزاراטּ سـال {!}
بـگـذار آواز شاב بـوבنـتــ چـنـاטּ בر شهـر بـپـیـچـב {!}
ڪــﮧ رو سےـاـه شونـב آنـاטּ {!}
ڪــﮧ بـر سـر غـمـگےـטּ ڪـرבنـتــ شـرط بـسـتــﮧ انـב {!}
...........................................................................
.
.
.
.
میآنِ کَسی کهِ تَنْهآ مآنْدهِ ..
.
.
.
.
بآ
.
.
.
.
کَسی کهِ تَنْهآیی رآ اِنْتِخآبْ کَرْدهِ....
.
......................................................................
وبگـــــــــــــــی به سلامتی خودم که اینقـــــــــــــدر تحمل داشتم ...
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
نه اینکه گــــــــاهی باشی ، گـــــــــــــــــاهی نباشی ....
*****************************************************
یه دوست خوب عقایدت رو زیر سوال نمی بره ! و کمکت می کنه که باورهات بیشتر و بهتر بشن !
یه دوست خوب بی ارزشی رو ارزش نمی دونه ! بی دینی رو کلاس نمی دونه ! شراب خوری رو فرهنگ نمی دونه !
یه دوست خوب همیشه ازت تعریف نمی کنه ، گاهی ایرادهاتو بهت می گه تا بتونی اونها رو بفهمی و رفع کنی!
یه دوست خوب آبروی تو رو برای حفظ آبروی خودش نمی ریزه ! در واقع از آبروی تو واسه خودش مایه نمی ذاره !
یه دوست خوب راز داره ! رازهای تو رو به دیگران نمی گه و پشت سرت حرف نمی زنه !
یه دوست خوب در شادی و غم با تو هست . نه فقط توی شادی ها !
یه دوست خوب باهات یه رنگه و نه صد رنگ . بهت دروغ نمی گه !
یه دوست خوب کمکت می کنه که به خدا نزدیکتر بشی و امیدوارتر زندگی کنی!
یه دوست خوب یعنی تو ، یعنی من ! به شرطی که بتونیم به خاطر همدیگه خودخواهیمون رو کمتر کنیم !
............................
دوست ِ من ، حالا بگو ببینم چند تا دوستِ خوب داری !؟
...............................................................
چشمهـــــــــایم اند
مــــی بیننـــــد ڪـه دیــــگر دوستـــــم نـداری
امــــا هنـــوز تشنــه دیدنت هستند
.........................................................+++......................................
مـــــردونه عشـــ♥ـــق بورز ، مردونه ببـــــــخش
مرد بـــــاش و هیچ وقت نامـــ♥ــردی نکن
مخصوصـــــا در حق کســـــی که باورت کـــ♥ـــرده
و بهـــــت تکیـــــه کرده...
دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود!
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد ...
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...
گفتم : می خواهم امشب
با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم..
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید !
گفت : کبریت هایم را نخریدند ...
سالهاست تن می فروشم !!!!!!!!!
یـــــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام
برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …
آنقدر تمـــــــــیز میخندم
که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …
و من در جیب هـــایــــم
دست های خالـــی ام را فریب دهـــم
که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده اند ....
هیس...
حواس تنهایی ام را
با خاطرات
باتو بودن
پرت کرده ام…بگو کسی حرفی نزند…
بگذار
لحظه ای آرام بگیر...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺣﺮﻑ "ﭘﺴﺮ" ﺑﭽﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
"ﻫﻢ" ﻣﯿﺰﻧﯽ
"ﻫﻢ" ﻣﯿﮕویی ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ...


امروز دلم واسه داشتنت پر که نه،پر پر میزنه...
واسه بودنت...
بغل کردنت...
اینکه سرمو بذارم روی شونه هاتو دستاتو فرو کنی لای موهامو بگی:
مال خودمی!
بعد ببینی که چه جوری با همین دو کلمه تو آروم میشم...
امروز دلم خیلی امنیت آغوش تورو میخواد....خیلی ...
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ...
چشمانم بس که باریده
دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ...
آخ که چقدر تنهایم ...
دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده
خرد شده
و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته شده
رو به روی آینه نشسته ام
آیا این منم ؟ شکسته .... پیر ... تنها...
تو با من چه کردی ؟
شاید این آخرین زمزمه های دلتنگی ام باشد
و دیگر هیچ نخواهم گفت ....
اما منتظرم ...
انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی دوباره ای است ...
پس برگرد ... برگرد
برای همیشه برگرد...
هیچ چیز تلختر از تنها شدن نیست!
و کنار همین حرف ، به یاد بیاریم،
تنها نموندن ، به شرطی زیباست ...
که زیبایی را در دو احساس پیدا کنیم
و زیباتر بسازیمش...
نه اینکه خیال زیبا زندگی کردن را با
کسی بسازیم ،
که اگر اشتباه کنیم ...
شاید ما خیال عشقی را بسازیم و ... اون حقیقت یک هوس...
امشب کمی زیاد خندیده ام !!!
تصور خوشبختی
گاهی چه دردناک است !!!!
احساس می کنم کمی زیاد خندیده ام ...
حالا که چشم در آیینه گفت : های بی وفا ...
چه زود شب گریه ها را یادت رفت ...
دلم به حال حقیقتی که خفته ... سوخت ...
چشمم ... مرا ببخش ... امشب کمی زیاد خندیده ام !
شعرهایم را میخوانی…
و می گویی روان پریش شده ام !
پیچیده است … قبول!
اما من فقط چشمهای تو را مینویسم !
تو ساده تر نگاه کن…..
به یاد چشم های زیبا و غمگینت
دلم يك شب اروم ميخواد...با اهنگي رومانتيك...
چندتا شمع ...ويك عالمه تو...
كه به دنيا...بگم خداحافظ...
دنياي من كسي ست...
كه در اغوشش جان ميدهم...
يعني تو
تويي كه خاطراتت تنها اميد زيستن براي من است
همچنان دوستت دارم
ميدانم كه تو هيچگاه اين جمله را درك نخواهي كرد
نميدانم چرا؟
شايد تو هنوز وسعت عشق مرا نيافته اي
شايد تو هنوز نميداني كه من چگونه دوستت دارم
يادم مي ايد كه ميگفتي ساده باش
حال ساده ميگويم:دوستت دارم
بر سجادهی زیتونی رنگ من، دراز کشیدهای تو،
می گذارم دستانم را، در دو طرف سرت،
میشوم خم و می بوسم پیشانیات را...
آنگاه که می خواهم برخیزم
ندایت میآید:
- «همینگونه بمان!»
- «بگذار پیشانیات را بر پیشانیام!»
باز ندای تو!
- «درد دل کن اکنون...»
سرازیرمی شود، اشکهایم!
میزدایی اشکهایم را، با بوسه هایت!
به سان پَر میشوم...
دوست دارم یه بار بشینم موهاتو ببافم
یه چند تارش بریزه..بگم اینارومیبینی؟
بگی اره!!!
منم بگم باهمه دنیا عوضش نمیکنم
ميدونم كه ميدوني چقد دوستت دارم
ميدونم كه ميدوني هرلحظم توشدي
ولي ميخوام بازم بگم كه چشمات دنيامه
اغوشت آرامشمه شونه هات تكيه گاهمه
دستات پناهمه
نفست نفسمه
پس باش هرچند دور هرچندكم فقط باش
تا منم باشم تا باتوآرامشمو بگيرم
تا باتوزندگيمو بفهمم همونجوري كه
عشقوباتو فهميدم
دوستت دارم
اگرچشمانم را كور كنند بانفس هايم
اگرنفسم راببرند با قلبم
واگرقلبم را پاره پاره كنند
باخون جگرم خواهم نوشت:دوستت دارم
چه حس قشنگيه...
وقتي خورد وداغوني... يكي باتمام وجودبپره وبغلت كنه...
وبگه:مگه من مردم عشقم
صداي گام هاي توضربان زندگيمن است
بامن راه بيا
با توتشنه ي زندگی ام
اغوش تو كه باشد
خواب ديگر بهانه اي براي خستگي نيست
وتپش هاي قلبت ميشود لالايي كودكانه ام
كنارم بمان
ميخواهم صبح چشمانم در نگاه تو باشد
دلم برايت خيلي تنگ است
شاهدم نيزگوشي تلفني است كه بارها وبارها دردست گرفته ام
وتك تك شماره هايت را با تمانينه بر روي صفحه لمس نموده ام
اما هميشه شماره اخر رو نتونستم بگيرم
نميدانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
مثل هميشه دل تنگ و بي قرارت هستم
مثل هميشه مشتاق و عاشقت هستم
نميدونم كجايي؟!
چه ميكني؟!
اما ميدانم كه چه باشي چه نباشي هميشه عاشقت مي مانم
از من دوري اما هيچگاه يادت نگذاشت تا دوريت برايم پايدار باشد
شايد نداني هرشب اين روياي توست كه مرا به خواب دعوت ميكند
چه كس با شب از چشم تو قصه گفته
كه من چون شهابي كه مثل حبابي
چنين در هوايت رها شده ام فنا شده ام
كدامين پرنده در اين صبح روشن
زمن گفته با تو ز تو گفته با من
که من چون ستاره كه مثل شراره
چنين در هوايت فنا شده ام رها شده ام
بهار دل من قرار دل من
به گوشه ي غم صفاي تو بود
به خلوت شب نواي تو بود
تو نور خدايي كجايي كجايي ؟؟؟
نويد رهايي به گوش دلم صداي تو بود
زرنج زمانه رهايم كن اي دوست
شبي عاشقانه صدايم كن اي دوست
یه اردیبهشتی هیچوقت اجازه نمیده کودک درونش بمیره...
اون همیشه زنده ست ، ساده میخنده ، ساده هم گریه میکنه
! پس هیچوقت حق نداری بهش بگی بچه!
چون ذاتش مثل بچه ساده و پاکه
من یک اردیبهشتی ام !
نشانم فرشته پاکی ست
هوای خوبی دارم
شایدم حوا. . .
به لبخندهای یه اردیبهشت دلگرم شو !
کنارش قدم بزن و دستاشو محکم تو دستات نگه دار . . .
سعی کن پیشش خودت باشی ، نه یه مشت حرف و ادعا . . . !
با تمام وجود باهاش باش
مطمئن باش جوری جواب قدردانی هاتو میده که احساس میکنی وقتی داریش
خوشبخت ترین آدم روی زمینی !!!
و من اردیبهشتی ام
مغرورم ، اما اگر دل بدهی . . .
غرورم را فرش زیر پایت میکنم !
خودخواهم ، ما اگر دل بدهی . . .
تمام خواسته هایم در تو خلاصه میشود !
لجبازم ، اما اگر دل بدهی . . .
آتش میزنم هر آنچه با تو سر لج دارد !
آری ...
من یک اردیبهشت هستم
من بیهوده سخن نمیگویم اما هر آنچه میگویم از دل است ؛ آن را باور کن . . .
من در راه رسیدن به هدف از مسیر لذت میبرم
من یک اردیبهشت هستم ، حسودم در عشق . . .
دلم زود میشکند
یه اردیبهشت یا نمیگه دوست دارم
یا وقتی که گفت و دستاتو گرفت بدون تا آخرش هست
"چون عاشق عشقای افلاطونیه"
پس
هیچ وقت به عشقش شک نکن و از دستش نده . . .
و من یک اردیبهشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ام
من
بی کسی هایم
تنهایی هایم
غم هایم
اه هایم
گریه هایم
روز های تلخ ام را
قاب گرفته ام زده ام بر سر در قلبم که کسی وارد نشه
تو با خوشی هات چیکار میکنی؟
عادت شد …
عشق شد …
هستی شد …
روزگار شد …
…خسته شد…
بی وفا شد …
دور شد…
بی گانه شد …
فراموش نشد
من اینجا هنوز منتظرش هستم
هروز هرساعت هرلحظه
و یک باره دیگر اسمم را صدا بزند
و من با هیجان بگم :"خداحافظ"
نـــﮧ التماسـ میڪنـم
نــﮧ خیره خیـره نگــاهتــــ
فقـط آهـ مےڪشـم و {سڪــوتـــ}ـ میڪنـــم
همینــــ آهـ براے تمــآم زندگیتــــ ڪافیستــــ
محكم تر از آنم كه برای تنها نبودنم
آنچه را كه اسمش را غرور گذاشته ام
برایت به زمین بكوبم
احساس من قیمتی داشت كه تو برای
پرداخت آن فقیر بودی .....
خداوندا!
تقدیرم را زیبا بنویس
کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم
و
آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم
کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت:
غرور دروغ و عشق ...
چرا که انسان با غرور می تازد .
با دروغ می بازد.
و با عشق میمیرد.
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه ي زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته ست به بر
راز اين حلقه كه در چهره ي او
اين همه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه ي خوشبختي ست: حلقه زندگي است
همه گفتند مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كهمرا
باز در معني ان شك باشد
سالها رفتو شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه ي زر
ديد در نقش فروزنده ي او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته: هدر
زن پريشان شد و ناليدكه واي
واي اين حلقه كه در چهره ي او
باز همتابش و رخشندگي است
حلقه ي بردگي و بندگي است
دیر باریدی باران...
دیر...
مدت هاست در حجم نبودن کسی خشــــکیده ام....
میـــدانی؟!
بـعضـی ها راهر چه بـخوانی...خستـه نمی شوی!
بعضـی ها راهرچه گـوش دهی ...عادتــ نمیشوند!
بعــضی ها هرچه تکـرار شوند...
باز بکـراند و دســت نخورده!
دیــده ای ؟
شنیــده ای؟
بعضی ها بی نهایــت اند...
"قصـــــــــــه ام .. "
همان " یـــــکــی ..."
که هرگز
" نبـــــــــود..! "

خوش بحال " انارها " ! دلتنگ که میشن …
میترکن
دیوانه نمی گوید دوستت دارم
دیوانه می رود تمام دوست داشتن را
به هر جان کندنی
جمع می کند از هر دری
می زند زیر بغل
می ریزد پای کسی که
قرار نیست بفهمد دوستش دارد...
...
...
ما خوبي او به خلق گوييم تا هردو دروغ گفته باشيم!!!
مترســــــــــك...
اينـــــقدر دســـــــت هــــــايت را بــاز نكــــن
كـــــــسي تو را در آغـــوش نميـــــــــگيرد...
ايــــــــستادگــــــي...
تـــــــــنهايـــي مــــي آورد...!!!؟
کاش.....
کاش میدونستی …
اونی که نشسته …
همیشه خسته نیست !
شاید جایی برای رفتن نداره …!!!
حالا ک پر از حرفیم ،
دیگر زنگ انشا نداریم...!
...
اگه برف می دونست زمین خاکی چقدر کثیفه ،
برای اومدن به اون لباس سفیدنمی پوشید...
آرامـــــ شــــده ام.....
مثل درختی در پاییز که
تمام برگ هایش را باد برده است و تنها سکوتـــــــــــــــــ می کند......
جنگل ...
فقط سوختنی نیست ...
خوردنی هم هست ...
من یک جنگل چوب سادگی ام را خورده ام ...
בوسـِش בآرے ...؟
حـِس خــوبيـہ هـَميـشـہ كـِنآرتـہ ...؟
بآ كـُבوم اِسـم قـَشـَنـگ صـِבآش مـے كـُنـے ... ؟
تآ حـالا سـَر تـو گـُذآشـتـے رو شــونـَش و گــريـہ كـُنـے ...؟
تآ حـآلا اَز ايــنكـہ هـَميشـہ كـِنآرِت بـوבه تـَشـَكـُر كـَرבے ...؟
چـَنـב بآر نآرآحـَتـِش كـَرבے ...؟
בآב زَבے بـِگـے בوسـتـِت בآرَم ...؟
تآ حـآلآ بـَבے تــو خــوآسـتـہ ... ؟
בآرے بـِهـِش فـِكــر مـےكـُنـے ... ؟
خـُבآ رو ميگـَمــآ ...
آهـ ـآے پـِسـَر ...!
مـے בـآنـے بـ ـآ مـَ ـن چــہ كـَرבے ...؟!؟
تـ ـــو مـَ ـرآ كـُشـتـ ـے ...
بـَ ـرآے خـ ـوבَم نـ ـآرآحـَ ـت نيسـتـَ ـم ...
بـَ ـرآے בُخـتـَ ـرَت نـِگـَ ـرآنـَ ـم ...
نـَكـُنـَבـ تـَـ ـقآص " آه " مـَ ـرآ او پـَ ــس بـِבَهـَב ...
چــہ كـَسـے گـُفـتــہ كــہ مـَ ـن تـَنـهآيـَ ـم ...؟!
مــَ ــــن ...
سـُكـ ـــوت ...
خـ ـآطــرآت ...
بـُــغـ ــض ...
وَ اَشـ ـك ... هـَمـيشـ ـہ بـ ـآ هـَمـيـ ــــ ـم ...
بـُگـذآر تـَ ـنهـ ـآيـے اَز حـَسـ ـوבے بـِمـيـ ـرَב ....
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
سـ ـُـــــكـ ـــوت ...
رسـ ـآ تـَ ـريـ ـن فـَ ـريـ ـآב يـِ ـك " زَن " اَسـ ـت ...
وَقـ ـتـے سـ ـُـــــكـ ـــوت مـے كـُنـ ـَב ...
وَقـ ـتـے بـَ ـحـ ـث نمـے كـُنـ ـَב ...
وَقـ ـتـے بـَ ـرآے بــہ كـُرسـےنـِشـ ـآنــבَن عـَقـ ـآيـِבش
تـَـلآش نمـے كـُنـ ـَב ...
بـِ ـבآن كـہ وآقـعـ ـآ آسيـ ـب בيـבه اَسـ ـت ...
سـ ـآבه نـيسـ ـت ...
گـُذَشـ ــتـَ ـن اَز كـَسـے كـہ ...
گـُذَشـتــہ هـآيـَ ـت رآ سـآخـ ــتـہ ...
وَ آيـَنـבه اَت رآ ويـ ـرآن كـَ ـرבه ...
اَمــــ ـــــــــآ چـ ـآره اے نيسـ ــت ...
بـ ـآيـَב گـُذَشـ ــت ...
دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی گرفته است
آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری بارانی است
قلبم انگار به اندازه سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است
اما وجودم در کوره داغ تابستانی می سوزد
چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من......!!!
باران زده ی من:
به دنبال ویلچری هستم برای روزگار
ظاهرا پایی برای راه آمدن با من ندارد...
دلم اصرار دارد
فریاد بزند؛
اما . . .
من جلوی دهانش را می گیرم
وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد
باران زده ی من:
آنقدر از حادثه پرم که وقتی به خانه میرسم،
تلویزیون لم میدهد روی مبل تا مرا تماشا کند...
فرقی نمیکنه هوای الان چند نفره ست !
مهم اینه که تو نیستی
و من مجبورم”تنهایی” دلتنگی آسمون رو تحمل کنم …
باران زده ی من:
گاهی شعر میگویم برای غربت باران...
ولی حالا خودم تنهاترم، تنهاتر از باران....
باز هوای دلم طوفانیست...
دلم تنهایی میخواهد
باز هم بی صدا اشک هایش را برگونه هایش رها کرده
و میداند که دستی نیست برای سد این اشک ها
ولی به این تک بارشی عادت کرده
و میخواهد که در دنیایی خالی از هر رهگذر بر دل
بماند و ببارد بی نهایت
تا که شاید کمی از دردش وز غم بی حدش
کم شود ، بار سنگینش کمی کمتر شود
افسوس...
هَميشہ بـايد کَســـ ـے باشد
کہ مَعنے ِسه نقطه ے انتهاے ِ جُملـــههایت را بفَهمد...
هَميشہ بـايد کَســـ ـے باشد
تا بُغـــضهايت را قَبل از لَرزیدن ِ چانه ات بفَهمد...
بـايد کَســـ ـے باشد
کہ وقتے صدایَـــت لَرزید بفَهمد...
کہ اگَرسُکـــوت کردے بفَهمد...
کَســـ ـے بـاشد
کہ اگَر بَهانـــہ گير شُدے بفَهمد...
کَســـ ـے بـاشد
کہ اگَرسَـــردرد را بهـانه آوردے بَـــ ـراے ِ رفتن و نبودن،
بفَهمد بہ توجُّـــهش احتياج دارے...
بفَهمد
کہ دَرد دارے،
کہ زندگے دَرد دارد...
بفَهمد کہدلـــت براے ِ چيزهاے ِ کوچَکش تَنگ شده است...
بفَهمد کہ دلـــت براے ِ قَدم زدن زير ِ باران،
براے ِ بوسیدَنش،

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
امروز روز سپاس گذاری از خداوند است
زیرا که عشق را آفرید تا یادمان باشد کسی هست برای عاشق بودن
تا با تمام وجود به او بگوییم
عشق من روزت مبارک
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
ولنتاینـــــــــــ مبارکـــــــــــــــ❤ـــــــــــــــ❤
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
…نسل دردو دل باغریبههای مجازی
…نسلغیرت رو خواهر,روشنفکری رو دختر همسایه
…نسل پول ماهانه,وی پــ ی ان
…نسل عکسهای برهـ ـنهبازیگران
…نسل جمله های کوروش و شریعتی
…نسل ترس از رقص نور ماشینپلیس
…نسل استرسهای کنکور و سکته های خاموش
…نسلتنهایی,نسل سوخته
:یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنمرفتیم مدام بگوییم
…یادش بخیر…دنیای ما هم همینجوری بود
خـــــاطرات را مــــرور کــــردن ...
هنوز هرلحظه افکارش رهایم نمیکنند
چقدر سخت است مجبورم
باید برای حفظ آرامشم
از بوی عطر تو نفس بکشم
تا باور نکنم رفته باشی
برای همیشه....
برای همیشه واقعا؟
یه لحظه قدم زدن با عشقشو
… با هیچ ماشین مدل بالایی عوض نمیکنه
به من گفت ذهن تو مریض است
نه رفیق بیا ذهن های مریض را برایت معنی کنم:
ذهن مریض آنیست:
که به بهانه ی شلوغی واگن وبه بهانه ی ترمز ؛خودش را به زنها میمالد
ذهن مریض آنیست:
که به بهانه جا نبودن در اتوبوس ،خودش را به زن ها میچسباند
ذهن مریض آنیست:
که وقتی دختری کنار خیابان منتظر تاکسی است ؛ قیمت بپرسد
ذهن مریض آنیست :
که شیطنت های خاص دختران را فاحشه گری میداند
ذهن مریض آنیست:
که کوچکترین لبخند یک دختر را درخواست س.ک.س میداند
اینجا بعضی مردهایش از کمبود ،
همه دخترها را فاحشه میدانند ؛جز مادر و خواهر خود
:دختر که باشی
اگر زیبا باشیعطسه کردنت هم برای هزار نفر دوست داشتنیست
اما قیافه که نداشته باشی عاشقانه ترین احساساتت خریدار ندارد
:پسر که باشی
اگه پولدارباشی با قیافه ی زشتت هم میشوی شاهزاره سوار بر اسب خیلی ها
بی پول اگر باشی جز یک بی سرو پای داهاتی بیش نیستی
...و این حقیقت جامعه ی ماست
مــــَـــرבے ؟؟
!...هــرچـقــבر مـــَـــغـــــــــرور
!... هــرچـقــבر صـــــــــــآدق
!... هــرچـقــבر ســــــــــآده
!... هــرچـقــבر جـــَــذاب
!... هرچقــבر مـَـڪــآر
. . .בرســـــــــت
امــآ گـآهـے
بــراے فــتـح یـڪـــ وجــب از جـغــرافـیــآےِ زטּ
!!...بــآیــב بــﮧ زانـــو بــیـفــتــے
کودکی که میداند؛
گریه های مادرش " تن فروشی خواهرش
دست های پینه بسته پدرش
وحتی گرسنگیش
همه از بی پولیست
:چگونه در مدرسه بنویسد
...علم بهتر از ثروت است
من تو رو همیشه به یاد دارم
تو تنها دوست منی که من واقعا"دوست دارم"
بابت تمام خوبیات ممنون.
مواظب تمام خوبیهات باش . دل عزیزم.
حکایتـــــ من
حکایت** گنجشک بال شکستـــه ایســـت
که روی زمین دل دل می زند ..
و حکایتــــــ تو
حکایت پسرک شیطان تیر کـــــمـان به دستی
که نفس های او را شـــــماره می کند
آرزویم این است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گرد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد
چشمانت و لب هایت مانند آتش جهنمی است…
که مرا در شعله هایش می سوزاند…
و رازی در آن نهفته است که مرا به دیوانگی و ویرانی می کشاند.
حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه
اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!
خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون
دلـتنـگـت مــی شــوم!!!
اینـ بـــار کــــه آمدیــــ
دستانتـــ را رویــــ قلبمـــ بـــگذار
تـــــا بفهمیــ اینــــ دلـ با دیدنـــــ تــو
نمی تپد ...میلـرزد
عبور تو از حوالی چشم های من
تنها اتفاق غیر منتظره ی زندگیم بود
چراکه من
همیشه منتظر نیامدنت بودم ... !
هرشب در رویاهایم
تورا مي بينم
و احساست ميكنم
اينگونه است كه تورا مي شناسم،
اينگونه باش!....
و عليرغم پيچ و خمهاي دور و فاصله كهكشانهايي كه بين ماست
بيا و خودت را به تماشا بگذار!
اينگونه باش!
نزديك، دور، هركجا كه باشي
ايمانم را از دست نخواهم داد
اگر چه شبها بسيار سختند،
ادامه خواهم داد ...
عشق تنها يكبار براي هركسي مي آيد
و براي تمام عمرش
و نخواهد رفت تا ما برویم
عشق همان بود كه با تو ورزيدم!
حقيقتا همان يكبار، و از آن پس بدان آويختم و تا هميشه...
يكبار ديگر تو در را ميگشايي
و اينجا هستي، اينجا
در قلب من و قلب من ادامه خواهد داشت !
خدایا هوا 2نفره شده
یه فکری به حال ما تک نفره ها بکن
خواب هایم بوی تن تو را می دهد
نکند…
آن دورتر ها…
نیمه شب…
در آغوشم میگیری…!
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گزیه گذسته که بدان میخندم
می خواستم نفرتم را به تو
با رساترین صداها
و شیواترین کلمات
بیان کنم....
اما تصویرت گویای همه چیز بود
تو ناچیزتر از آنی هستی
که لایق نفرتم باشی
حتی ارزش فکر کردن هم نداری
خیالهایم پر از حرفهای سکوت و سکوتم پر از خیال حرفهایی است که به دنبال هم
درون حنجره ام اعدام شده اند!
ته خیالم پر از ترس است و ترسم پر از تو!
تو که در انتهای دو خط موازی خیالهایم به دنبال بی نهایت میگردی.....
ته خیالم همیشه تو هستی و من میترسم.....
اما نمیدانم چرا هنوز برای آمدنت فال میگیرم؟!؟
باید گاهی بتراشند
تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.
دلتنگی هایی که جایشان نه در دل
که در گلوی آدم است
دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها، گوشه ای می نشینم و
حسرت ها را می شمارم و باختن ها را...
و صدای شکستنها را... و وجدانم را محاکمه می کنم؛؛؛
من کدامین قلب را شکستم و كدامین امید را نا امید کردم و
کدامین، احساس را له کردم و کدامین، خواهش را نشنیدم و
و به کدام دلتنگی خندیدم، که این چنین دلتنگم..
رو بلند ترین جای دنیا وای میستم
و
اسمتو داد میزنم تاصدام برگرده
و
خوشحالشم که اسمتو شنیدم
ولی الان...
دستام خیلی تنهاست برگرد که تنهام.
.. گاهــی دلم میخواهـد, وقتــی بغض میکنــم,
خــدا از آسمان به زمیـن بیاید, اشکـــــهایم را پاک کند, دستم را بگیرد و
بگوید: اینجا آدمها اذیتت میکــنن؟!!!
بــیـــا بــــــریــــــــم!!!
گاهے دلت میخواد همه بغضهات ازتوےنگاهت خونده بشن
میدونے که جسارت گفتن کلمه ها رو ندار ے
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیرےیا جمله ای مثل:چیزی شده
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی
و با لبخندےسرد میگے: نه،هیچی
این روزها...
وقتــے نـــــ ﮧ בستــــے براےگرفتـטּ استَ
نــــ ﮧ آغوشـــے برای گریــــ ﮧ
نــــ ﮧ شانـــ ﮧای براے تکیــــ ﮧ
انـتـظــار نـבاشتـــ ﮧ باشَ خنـבهام واقعـــے باشـב
ایــטּ روزها فقط زنـבهام تـــا בیگراטּ زنـבگـــــے کننـב !!!
פֿـیلے سـפֿـتـﮧ …
بـﮧ פֿـاطر کسے کـﮧ دوسشـ دارے همه چیزو
از سر راهـﭞ פֿـط بزنے
بعـدبفهمے פֿـودﭞ تو لیستے بودے کـﮧ اوטּ
بـﮧ פֿـاطریکے دیگـﮧ פֿـطـﭞ زده!!
به سـلـامتــے اوטּ رفــــيقے کہ مــــجازيـہ
امـــــــــّــا
يـہ جورے واســــت سنـگ صـــــبوره
کہ هیـــچ کـدوم از رفيــــقاے واقـعـيت
بـہ گَـــــــرد پاش نمـــــيرسـטּ
کسی هست....
شونه هاشو بهم قرض بده تا یه دل سیر روش گریه کنم!!!!
بدون هیچ.....

گاهی اوقات،تازمانی که آسمان صاف است منتظرت میمانم
فقط به خاطراینکه در آن روز مراترک کردی
حتما دوباره برمیگردی ودر کنارم میمونی
تویی که در قلب منی آیاواقعا میتونی دوباره منو نبینی؟
من واقعا چه احمقی هستم،چون توتنها کسی هستی که درقلب منه
کسی دیگرهستی،مطمئنا نمیدونی من چه احساسی دارم
مطمئنا من درآن روزشامل تو نمیشم،حتی جز خاطراتت
تنهامنم،تنها کسی که همیشه مراقبت خواهدبود،کسی به آرامی میگرید
حتی سایه توازپشت سرهم برای من دلگرمی است ومنو شاد میکنه
اگرچه درآخر تواحاس منو درک نخواهی کرد
گاهی اوقات میخوام تورو ببینم،وقتی که نتونم ندیدنت رو تحمل کنم
«دوستت دارم»همیشه بر لبم جاریست،تنهام وبرای تو میگریم
من تنهام ودلم برات تنگ شده
خداحافظ،خداحافظ،هیچ وقت نگو خداحافظ
اگرچه نمیتونم تورو در آغوش بگیرم
من بهت احتیاج دارم،ولی هیچی نمیتونم بگم
من تورو میخوام حتی اگه این فقط یه آرزو باشه یه آرزو
انـدوه که از حــد بگــذرد جایش را میدهد
به یک بیاعتنایی مـزمـن!
دیـگه مـهـم نـیـســت بـودن یا نـبـودن!
دوست داشتن یا نـداشتن!
دیگه حسی تو رو به احساس کردن نمی کشاند!
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق میشـی
و فقط نـگـاه میکـنی, نـگــــــــــاه…..!
من اردیبهشتی ام


تــکـلـــیــفــــــــــــــــ ِ زنـــــدگــــی ،
بـــــــی تــــــــــــــو . . . !!

ﺗﻨﻬــﺂ ﭼﯿﺰﯼ ڪـﻪ ﺍﯾــﻦ ﺭﻭﺯﺍ
ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺭﻡ بـﺸﻨـﻮﻡ …
ﺍﯾﻨــﻪ ڪـﻪ ﺧـُـﺪﺍ ﺑﻬــﻢ ﺑــﮕـﻪ :
ﺍﯾــﻦ ﺩﻧـﯿﺎ ﯾــﻪ ﺷـﻮﺧـﯿـﻪ ﺑـُـﺰﺭﮔــ ﺑــﻮﺩ …
ﻧـــﺎﺭﺍﺣــﺖ ڪـﻪ ﻧـﺸُـﺪﯼ؟؟؟