می ترسم از اینکه
روزی
یک جایی , من و تو
خیلی دور از هم
شب و روز در آغوش یک غریبه
بی قرار هم باشیم
و بعد از هربار هم آغوشی
به یاد آغوش هم بی صدا گریه کنیم..

دلتنگی یعنی اینکه ..
بشینی با یادش به خاطراتت فکر کنی ...
اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت
ولی چند لحظه بعد ..
شروع اشکهای لعنتی ...
اما نمیزارم تصورت از من فقط رو تخت باشه
گاهي سخت مي شود …
دوستش داري و نمي داند
دوستش داري و نمي خواهد
دوستش داري و نمي ايد
دوستش داري و سهم تو از بودنش
فقط تصويري است رويايي در سرزمين خيالت
دوستش داري و سهم تو
به تو میسپارمش.....
امّا یه خواهشــــی ازت دارَم... !
یه روزی...
یه جایی...
بغل یه غریبه...
"مســــــــــت مست" بدجـــــــوری یاد مَن بندازش...
نظرات شما عزیزان: